نجم الدين ابو الرجاء قمى
18
تاريخ الوزراء ( فارسى )
انزوا ، غرهء تازى نهاد خويش ، پنهان كرده بود . چون ماه نبود كه با ستارگان باشد . چون خورشيد بود كه تنها رود . اگرچه روزگار او متأخر است ، اول شعرا او است . اول ، عدد فرد باشد . شراب اول ساقى بازخورد ، پس به بزرگان دهد . حلوا از پس آرند . بيدق پيشرو باشد . اگر بر تنهايى محمدت نبودى ، خداى تعالى نگفتى « ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه » : عزيزتر از دو چشم و دو گوش داشت كه تنهاست ، و مرجع اليه ايشان است ؛ آنچه ببينند و شنوند ، بوى انهاء كنند . قوام الدين خلعتى گرانمايه و مبلغى زر ركنى ، بردست معروفى ، به وى فرستاد ، چون پيش او بردند ، گفت : معلوم است كه من هيچ از كس نستانم . جدى و حمل فلك را مادرى نباشد كه شير دهد . انعام قوام الدين به حكم مروت او قبول كردم ، خلعت به تو بخشيدم ، ( 18 ر ) و زر به چاكران تو ، تا مرا به خير ياد كنند . خواجه را دعاى من برسان و بگوى كه ، سنائى صلت تو قبول كرد ، و اين قطعه بگفت ، و به قوام الدين فرستاد ، شعر : خاكبوسان سر كوى تواند * چرخ و خورشيد و مه گيتى نورد پاسبانان در و بام تواند * روشنان كارگاه لاجورد عمادى بر اين وزن در مدح قوام الدين ، قصيدهاى گويد ، و بيت سنائى تضمين كند . در آن قصيده گويد ، شعر : عشرهاى مصحف مجد تو را * بيشتر بايد ز گردون لاجورد صد هزاران جفت زايد عقل را * برسم شبديز تو آن يك ذره گرد چون چنين باشد كجا گويم ترا * اى چو عقل از كل مخلوقات فرد